خلاصه داستان: خلاصه داستان: «به من بگو» (۲۰۲۴) به کارگردانی الکسیس دوس سانتوس و با بازی جاناتان بنت، جرمی پاشمور و جیسن پریستلی، داستان مردی به نام جیکوب را روایت میکند که پس از سالها به خانه بازمیگردد تا با خانوادهاش آشتی کند. اما او با رازهای تاریک و دروغهایی مواجه میشود که سالها پنهان شدهاند. جیکوب متوجه میشود که خانوادهاش درگیر یک توطئه خطرناک هستند و او باید برای نجات خود و عزیزانش، حقیقت را کشف کند. این فیلم درام روانشناختی با تعلیق و هیجان، مخاطب را درگیر یک سفر عاطفی و پرتنش میکند.
خلاصه داستان: خلاصه داستان: جیک و ال伍ود بلوز، دو برادر که گروه موسیقی ریتم و بلوز خود را تشکیل دادهاند، پس از آزادی جیک از زندان متوجه میشوند که یتیمخانهای که در آن بزرگ شدهاند در آستانه تعطیلی به دلیل عدم پرداخت مالیات قرار دارد. آنها برای نجات یتیمخانه، تصمیم میگیرند با اجرای یک کنسرت بزرگ ۵۰۰۰ دلار پول جمعآوری کنند. در این راه با ماجراهای دیوانهواری روبرو میشوند که شامل تعقیب و گریزهای پلیس، گروههای نئونازی و یک فروشگاه موسیقی تخریب شده میشود. این فیلم کمدی-موسیقیایی محصول سال ۱۹۸۰ به کارگردانی جان لندیس با بازی جان بلوشی و دن آیکروید است که با صحنههای اکشن خیرهکننده و موسیقی فوقالعادهاش به یک اثر کلاسیک ماندگار تبدیل شده است.
خلاصه داستان: در یک شب مهآلود، شهر ساحلی آنتونیو بی در آستانه جشن صدسالگی تأسیس خود قرار دارد. اما این مه معمولی نیست؛ مهی که از دریا برمیخیزد، ارواح انتقامجوی خدمهی کشتی الیزابت دین را با خود میآورد. یک قرن پیش، آنها توسط ساکنان شهر به قتل رسیدند تا ثروتشان به دست آید و حالا بازگشتهاند تا طلب خون کنند. با طلوع آفتاب، این ارواح خشمگین هر کسی را که سر راهشان قرار گیرد، به کام مرگ میکشانند و رازهای تاریک گذشته شهر را آشکار میسازند. جان کارپنتر در این فیلم ترسناک کلاسیک سال ۱۹۸۰، با بازی آدرین باربو، جیمی لی کرتیس و هال هالبروک، فضایی پرتعلیق و فراموشنشدنی خلق کرده است.
خلاصه داستان: خلاصه داستان فیلم کمدی کلاسیک «محوطه گلف» (Caddyshack) محصول سال ۱۹۸۰ به کارگردانی هارولد رمیس و با بازی بیل موری، چوی چیس و تد نایت: داستان در یک باشگاه گلف خصوصی لوکس به نام Bushwood Country Club میگذرد، جایی که زندگی کارکنان، اعضا و یک نگهبان عجیب و غریب به نام کارل اسپکلر (بیل موری) به هم گره میخورد. دنی نوئل (مایکل اُکفی)، یک نوجوان که به عنوان کیادی (حمل کننده چوب گلف) کار میکند، برای کسب بورسیه تحصیلی تلاش میکند. در همین حال، تای وب (چوی چیس)، یک گلفباز حرفهای مغرور و خوشگذران، برای شرکت در یک مسابقه مهم به باشگاه میآید و با آل سزمور (تد نایت)، مردی ثروتمند و عجیب که دائماً با یک سگ کوچک آزاردهنده درگیر است، رقابت میکند. وقایع زمانی به اوج کمدی خود میرسند که یک موش کور (gopher) که به نظر میرسد از جهنم آمده، شروع به تخریب زمینهای گلف میکند و کارل را وادار به یک جنگ تمامعیار و خندهدار میکند. این فیلم با طنز خود به نقد طبقاتی و رفتارهای نخبگان میپردازد و به یکی از محبوبترین کمدیهای دهه ۸۰ تبدیل شده است.
خلاصه داستان: فیلم حماسی «شیر صحرا» به کارگردانی مصطفی عقاد در سال ۱۹۸۱ ساخته شد و آنتونی کوئین در نقش اصلی عمر مختار، رهبر مقاومت لیبی در برابر اشغالگران ایتالیایی، ایفای نقش میکند. داستان این فیلم به مبارزات عمر مختار و مردم لیبی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میپردازد که در برابر ارتش موسولینی به فرماندهی ژنرال رودولفو گراتزیانی، با بازی اولیور رید، مقاومت میکنند. فیلم نبردهای چریکی، تاکتیکهای نظامی و روحیه مقاومت مردم لیبی را به تصویر میکشد و در نهایت به دستگیری و اعدام عمر مختار توسط نیروهای ایتالیایی ختم میشود. این اثر سینمایی به عنوان یکی از مهمترین فیلمهای تاریخی در مورد مقاومت علیه استعمار شناخته میشود.
خلاصه داستان: خلاصه داستان: کامرون یک سرباز فراری است که پس از فرار از دست پلیس، به طور تصادفی وارد صحنه فیلمبرداری یک فیلم جنگی میشود و پس از مرگ بدلکار اصلی فیلم در یک حادثه، توسط کارگردان مرموز و پرزرق و برق فیلم، الی کراس، برای جایگزینی او استخدام میشود. کامرون که به تدریج در دنیای پرپیچ و خم سینما غرق میشود، در تشخیص مرز بین واقعیت و تئاتر دچار مشکل شده و به تدریج به این سوءظن میرسد که کارگردان قصد دارد او را در یک صحنه خطرناک به قتل برساند. در این میان، او عاشق بازیگر اصلی زن فیلم، نینا، میشود و این رابطه بر پیچیدگیهای داستان میافزاید. فیلم محصول سال ۱۹۸۰ به کارگردانی ریچارد راش با بازی استیون ریلزبرگ، پیتر اوتوول و باربارا هرشی است.
خلاصه داستان: ورنر هرتزوگ، کارگردان افسانهای آلمانی، در سال ۱۹۸۰ با حضور در یک رویداد غیرمعمول توجه همگان را به خود جلب کرد. این مستند کوتاه که توسط لس بلانک کارگردانی شده، ماجرای تعهدی را روایت میکند که هرتزوگ سالها قبل به ارول موریس، فیلمساز جوان، داده بود. هرتزوگ قول داده بود که اگر موریس موفق به ساخت فیلم «دره گیتس هد» (Gates of Heaven) شود، او کفش خود را خواهد خورد. با اکران موفقیتآمیز فیلم موریس، هرتزوگ به قول خود عمل کرد و در یک مراسم عمومی در تئاتر برکلی کالیفرنیا، کفش چرمی خود را پس از پختن طولانی در حضور مخاطبان و رسانهها خورد. این رویداد نمادین که با حضور چهرههایی چون رابرت فلاهرتی همراه بود، نه تنها تعهد یک هنرمند به کلامش را به نمایش گذاشت، بلکه تبدیل به بیانیهای درباره اهمیت سینمای مستقل و پشتکار در راه هنر شد.
خلاصه داستان: دو نوجوان به نامهای امیلی و ریچارد به همراه یک آشپز کشتی به نام پدی در یک سانحه دریایی در اقیانوس آرام جنوبی نجات مییابند و خود را در یک جزیره استوایی بکر و دورافتاده مییابند. در ابتدا، پدی نقش قیم و مراقب آنها را بر عهده میگیرد و به آنها مهارتهای بقا در طبیعت را میآموزد. با مرگ ناگهانی پدی، این دو کودک تنها میمانند و باید برای بقای خود در این بهشت گرمسیری، بدون هیچ راهنمایی از دنیای متمدن، تلاش کنند. با گذشت سالها، آنها که اکنون به جوانانی زیبا تبدیل شدهاند، به تدریج با احساسات و غرایز جدیدی آشنا میشوند. عشق و کشش جنسی به شکلی طبیعی و بیآلایش در میان آنها شکوفا میشود و رابطهای عمیق را شکل میدهد. تولد فرزندشان، زندگی آنها را وارد مرحله جدیدی میکند و آنها را با مسئولیتهای والدینی روبرو میسازد. این فیلم به کارگردانی رندال کلایزر و با بازی بروک شیلدز و کریستوفر اتکینز، داستانی شاعرانه و احساسی از بلوغ، عشق و زندگی در هماهنگی کامل با طبیعت را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: هنری فوربس، روانپزشک و سابقاً سرباز نیروی دریایی، به قلعه ای باستانی در کوهستان های اروپا فرستاده میشود تا فرماندهی یک تیپ روانی را برای سربازان آمریکایی که دچار فروپاشی روانی شدهاند، بر عهده بگیرد. او با گروهی از سربازان عجیب و غریب و اغلب خشن روبرو میشود که در دنیای خودشان زندگی میکنند. در میان آنها، کاپیتان بیلی کاتاوِس، فضانوردی که در آستانه مأموریت به ماه دچار حمله عصبی شده، قرار دارد. فوربس تلاش میکند تا با روشهای نامتعارف خود به این مردان کمک کند، اما به تدریج گذشته تاریک خودش و ارتباطش با این مکان و ساکنانش آشکار میشود. این فیلم که در سال ۱۹۸۰ توسط ویلیام پیتر بلتی کارگردانی شده و استرینجین اسکات گلن و نایجل داونپورت در آن به ایفای نقش پرداختهاند، اثری عمیقاً فلسفی و روانکاوانه است که مفاهیم ایمان، جنون، و نبرد میان خیر و شر را در فضایی سورئال و گوتیک به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: یک گروهبان سرسخت و چهار عضو اصلی یگان پیاده نظامش در حالی که از نبرد به نبرد در سراسر اروپا حرکت می کنند، سعی می کنند از جنگ جهانی دوم جان سالم به در ببرند.