خلاصه داستان: در این فیلم، کنان، یک جنگجوی قدرتمند، در طول زمان سفر میکند و با چالشهای مختلفی روبرو میشود. او در جستجوی معنای زندگی و هویت خود است و با هر تجربهای که دارد، بخشی از وجودش را کشف میکند. داستان به دنبال روابط پیچیده او با دیگران و تلاش او برای درک جهان پیرامونش است. در نهایت، کنان به دنبال یافتن جواب به این سوال است که واقعاً چه کسی هست و هدف از زندگیاش چیست.
خلاصه داستان: رافل تاماس، یک تاجر اسلحه، به دنبال قاتل برادرش به شهر کوچک سانتا فه میرود. او به زودی درگیر درگیریهای خشونتآمیز با قدرتهای محلی و رازهایی میشود که میتواند زندگی او را به خطر بیندازد.
خلاصه داستان: در سال ۲۳۵۹، یک سیارهی مرموز به نام مانگالورو به زمین حمله میکند و تنها چیزی که میتواند جهان را از نابودی نجات دهد، یک موجودی با قدرت خارقالعاده است. لئون، یک رانندهی تاکسی در شهر نیویورک، به طور تصادفی با این موجود، لیلو، آشنا میشود. لیلو به همراه لئون و یک کشیش، در تلاش برای جلوگیری از نابودی زمین و جهان، با یک مأمور سیا و یک فرد ثروتمند و شرور، که قصد نابودی جهان را دارند، درگیر میشوند.
خلاصه داستان: میدیدا در یک روز معمولی در حال رانندگی با سرعت زیاد در اتریش است که توسط پلیس دستگیر میشود و به زندان میرود. در زندان، او با زندانیهای دیگر آشنا میشود و با آنها درگیر میگردد. در همین حال، پسر عمویش جو برادرش تامی را به دفتر وکالت خود میآورد تا در پروندهای حقوقی کمک کند. تامی به عنوان وکیل مدافع در پروندهای درگیر میشود که در آن یکی از دوستان قدیمیاش به نام کندر متهم به فحشا شده است. او سعی میکند کندر را مجرم نشان دهد، اما موفق نمیشود و کندر به زندان محکوم میشود. در زندان، میدیدا و کندر با هم آشنا میشوند و میدیدا کمک میکند تا کندر بتواند زندگی خود را تغییر دهد و به جامعه بازگردد.
خلاصه داستان: در دهه ۱۸۸۰ در وایومینگ، یک شب تیراندازی در یک کاباره منجر به مجروح شدن یک رقصنده میشود. پس از آن، دو کشیش سوار به اسب برای قتل وی و دوستش پول جایزه تعیین میکنند. یک جوان به نام «اسکافیف» به دنبال کمک برای انجام این کار است و تنها کسی که میتواند کمک کند، «ویلیام مانتی» نامیست که سابقهای تلخ در گذشته دارد. مانتی که اکنون یک مزرعهدار سادهزیست است، برای نجات فرزندش تصمیم میگیرد به همراه دوست قدیمیاش «ند لوگان» به این سفر خطرناک برود. آنها در شهری به نام «بیگ ویسکی» میرسند که توسط شریف ظالم «داج» اداره میشود و با مردمی خشن و خشن روبرو میشوند. در این میان، یک انگلیسی قاتل حرفهای به نام «رایکر» وارد صحنه میشود و اوضاع پیچیدهتر میشود. مانتی باید تصمیم بگیرد که آیا میتواند دوباره تبدیل به کسی شود که زمانی بوده یا خیر.
خلاصه داستان: در داستان "سانتان"، یک زوج جوان به یک جزیره کوچک در یونان میروند تا در یک کلبه تابستانی مشغول به کار شوند. آنها به زودی درگیر رویدادهای عجیب و غمانگیزی میشوند که باعث تغییر جهت زندگی آنها میشود. این فیلم در سال 2016 ساخته شده و مجموعهای از احساسات پیچیده و رویدادهای غیرمنتظره را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: در سال 1905، در روسیهٔ قیصری، یک مأمور شهرداری جوان به نام سرگئی کاراکوزوو به دعوت یکی از ثروتمندترین مردان شهر، پروفسور پروتاسوف، به منزل او میرود تا در مورد یک پرونده قتل تحقیق کند. پروتاسوف مدعی است که همسرش را کشته و جسد او را در یک اتاق بسته در بالکن خانه مخفی کرده است. سرگئی که ابتدا موضوع را به شوخی میگیرد، پس از ورود به اتاق و مشاهده جسد بدون سر، متوجه وحشتناکترین کابوس زندگی خود میشود. او که خود یک قاتل سریال است و از خشونت لذت میبرد، با وجود تکان خوردن از منظره، به دنبال حقیقت و راز پشت این قتل وحشی میرود. در این راه، با رازهای تاریک خانواده پروتاسوف، روابط مسموم آنها و انگیزههای پنهان پروفسور مواجه میشود. «دیوانگی» یک فیلم ترسناک روانشناسی است که مرز بین عقل و دیوانگی، قدرت و فساد، و انسانیت و وحشت را به چالش میکشد.
خلاصه داستان: در این فیلم، جولز و نیک، زوجی لزبین با دو فرزند نوجوان، با ورود پدر بیولوژیک فرزندان به زندگیشان مواجه میشوند. این ملاقات سبب ایجاد تغییراتی در روابط خانوادگی و احساسات اعضای خانواده میشود و همه را به تأمل در مورد معنای واقعی خانواده و عشق وادار میکند.
خلاصه داستان: در یک شب معمولی، یک زوج از نیویورک که زندگی روتینی دارند، تصمیم میگیرند در رستورانی خاص غذا بخورند. اما به اشتباه، جای رزرو شدهای را که متعلق به یک زوج دیگر است، اشغال میکنند. این تصمیم ساده باعث میشود آنها در یک ماجرای خطرناک و پر از هیجان درگیر شوند و شبی که قرار بود عادی باشد به یکی از شبهای فراموشنشدنی آنها تبدیل شود.
خلاصه داستان: در سال 1941، پنج دوست آلمانی جوان در برلین جمع میشوننند تا آخرین بار قبل از جنگ جهانی دوم با هم زمان بگذرانند. آنها به یکدیگر قول میدهند که پس از پیروزی آلمان، دوباره دیدار خواهند کرد. ویلنر و فریدرش به عنوان سربازان به جبهه شرقی اعزام میشوند، شارلوت به عنوان پرستار نظامی به جبهه میرود، گرتا به عنوان خواننده در برلین میماند و فولک به عنوان یهودی به زندان میرود. در طول جنگ، هر کدام با شرایط سخت و اخلاقی دشوار مواجه میشوند و روابطشان آزمایش میشود.