خلاصه داستان: دنیای یک خانواده به ظاهر کامل؛ زمانی که یک قتل تکان دهنده ثابت می کند که آنها مایل به انجام اقدامات ناامیدانه برای محافظت از یکدیگر هستند، از هم می پاشد.
خلاصه داستان: قتل وحشیانهای در جنگل رخ میدهد و حمدی آتیلبای که یک کارفرمای خیّر است به شکل تحقیرآمیزی کشته میشود. این قتل سرنوشت دادستان لیلا که سعی دارد با پشت سر گذاشتنِ گذشتهی پیچیدهاش، زندگی جدیدی برای خود دست و پا کند و کنعان که یه مجری خبری حریص و مشهور است و زندگی باثباتی دارد را بهم پیوند میدهد. این قتل در عین حالی که باعث به ظهور رسیدن عشق آنها میشود، باورهایشان به زندگی را هم به کلی عوض میکند…
خلاصه داستان: بکام؛ مستندی چهار قسمتی بیوگرافی ورزشی محصول شبکه نتفلیکس است. داستان زندگی دیوید بکهام را از آغاز فروتنانه او در یک خانواده معمولی در شرق لندن تا عزم و اراده وی برای پیروزی و نبردش برای تبدیل شدن به یک ستاره جهانی فوتبال را به تصویر کشیده است…
خلاصه داستان: دو دوست دوزیست را دنبال میکند که تلاش میکنند بین فضای باز و لذت خانه تعادل برقرار کنند، زیرا از یک ماجراجویی خوشبینانه به ماجراجویی دیگر پرتاب میشوند.
خلاصه داستان: "آتشبازیهای قلبم" داستان سونگ یان، رئیس آتشنشانی، و شو چین، پزشک اورژانس، رو روایت میکنه که بعد از ده سال جدایی بهخاطر مخالفت خانوادههاشون، دوباره همدیگه رو میبینن. اونا که توی بچگی عاشق هم بودن، حالا بهعنوان حرفهایهای موفق توی شغلهای پرخطرشون باهم همکاری میکنن. کار مشترک باعث میشه زخمهای گذشته و عشق قدیمیشون دوباره زنده بشه، اما موانعی مثل مادر کنترلگر شو چین و چالشهای شغلیشون راهشونو سخت میکنه. سریال که از رمان "در شهری منتظرت هستم" نوشته جیو یوئه شی اقتباس شده، پر از درام عاشقانه، اکشن و لحظههای واقعیه که فداکاریهای آتشنشانها و پزشکان رو نشون میده. با صحنههای نجات هیجانانگیز و شیمی قوی بین یانگ یانگ و وانگ چو ران، این سریال قصهای احساسی درباره عشق، شفا و غلبه بر گذشتهست، هرچند بعضیها میگن شخصیت شو چین زیادی مردد نوشته شده.
خلاصه داستان: این سریال به زندگی آنشرلی قبل از رفتن به مزرعه رویای سبز و آشنایی با خانواده «کاتبرد» می پردازد و در واقع پیش درآمدی بر انیمیشن «آنشرلی با موهای قرمز» است.
خلاصه داستان: به عنوان مجازات برای یک مشت زن و خوش نویش جوان و خوش تیپ به اسم Handa Seishu که به یک جزیره ی کوچیک هم تبعید شده و تا حالا رنگ شهر به خودش ندیده و خونش تبدیل به زمین بازی برای بچه ها شده و دلش نمی خواد زیاد با مردم رابطه داشته باشه و حتی یه ملاقات کننده از در جلویی هم نداره چی می تونه بهتر از درگیری با یه دختر بچه روستانی با کلی اتفاقات سخت و دیوانه کننده باشه؟؟؟( این انیمه پر از خنده و حواس پرتی و معصومیت!؟)
خلاصه داستان: کریکت که عاشق هیجان است، با حقه خانواده اش را به سفر در فضا می برد و به دنبال آن، هرج و مرج بزرگی در فضا شکل می گیرد. حالا او و پدرش که با هم مثل کارد و پنیرند باید برای نجات شهر بزرگ گرین ها از فاجعه کهکشانی، اختلافاتشان را کنار بگذارند.