خلاصه داستان: نمایش؛ فیلمی کمدی درام به کارگردانی کلی رایکارد و بازیگری میشل ویلیامز است. فیلم پرترهای است از هنرمندی در آستانه برگزاری یک نمایشگاه سرنوشتساز و ملاقاتش با دوستان و آشنایان و همکاران که از هرجومرج زندگیاش برای برای خلق یک اثر بزرگ الهام میگیرد…
خلاصه داستان: کاستی ها؛ فیلمی کمدی درام به کارگردانی رندال پارک است. بن، یک فیلمساز است که به همراه نامردش در کالیفرنیا زندگی میکند. در جریان قصه بن و نامزدش از هم دور میشوند و در این بازه زمانی است که با افراد جدید ملاقات میکند. جریان این ملاقاتهای جدید و روبهرو شدن بن با آدمهای دستنیافتنی است که چالشهای مکرر داستان را خلق میکند…
خلاصه داستان: زندگی تمام شده از نو میتونه شروع بشه ؟ بعد از اینکه دوست پسر آسیه ازش میخواد بچه رو بندازه آسیه به ناچار اون رو با چاقو میکشه و فرار میکنه . برای آسیه چاره ای جز فرار از محله شون که ازش نفرت هم داره نمیمونه . در حال فرار از زندگی واقعیش خواهر کوچکترش مینه هم آسیه رو همراهی میکنه . به خاطر نداشتن پول سوار ماشین یک پسر از خانواده بسیار ثروتمند ترکیه میشن . راهی که روانه اش میشن اونارو به جایی غیر از اونی که فکرش رو میکنن میبره و سرنوشت ۴ نفر رو تا ابد عوض میکنه . و آسیه وارد زندگی میشه که فراتر از تمام رویاها و آرزوهایش است
خلاصه داستان: داستان با روبرویی زن شاغل زیبا و جاهطلبی به اسم نورا و یک نابغه کامپیوتر به اسم سینان شروع میشود و به مرور زمان یکی یکی درهای گذشته باز میشود. این دو نفر سفری پر استرس و رمز آلود به سمت ریشههایشان شروع میکنند…
خلاصه داستان: یک ماده سری که باعث ایجاد فراموشی می شود توسط گروه های ناشناس برای سرپوش گذاشتن بر تجارت کثیف مقامات عالی رتبه سیا مورد استفاده قرار می گیرد.
خلاصه داستان: دختر جوانی که مجبور شده از پناهگاه زیرزمینی خود فرار کند و به روی زمین بیاید، جهانی را کشف می کند که به تصوراتش هیچ شباهتی ندارد و گویا در آن هیچ انسان دیگری به جز او زندگی نمی کند.
خلاصه داستان: در سال 1971، چهار زن از هنجارهای فوق محافظه کارانه سرپیچی کردند و به اولین نیروی پلیس زن مکزیک پیوستند - اما متوجه شدند که این یک ترفند تبلیغاتی برای منحرف کردن رسانه ها از یک قاتل زنجیره ای است. با افزایش تعداد اجساد، آنها پیمان می بندند تا قاتل را به دست عدالت بسپارند.
خلاصه داستان: رئیس پلیس آمریکایی به نام بیل هیکسون به همراه دختر 14 ساله خود به امید فراموش کردن گذشته دردناکش به لینکولنشایر می روند ولی ساکنان آنجا بیل را مجبور میکنند تا برای هر چیزی سوالی در ذهنش ایجاد شود...