خلاصه داستان: در فصل جدید برنامه افراد جدیدی که تا حالا یکدیگر را ملاقات نکرده اند باید در خانه سیگنال با هم زندگی کنند. افراد حق ندارند مستقیم به کسی بگویند او را دوست دارند! آنها باید احساساتشان را از طریق پیامک منتقل کنند. که آن هم به صورت ناشناس ارسال می شود! گیرندگان پیامک باید حدس بزنند چه کسی دارد به آنها ابراز علاقه می کند…
خلاصه داستان: ماروین فلوت، که ممکن است بزرگترین کارآگاه تاریخ باشد، یک راز دارد که هنوز نمی تواند آن را کشف کند: خانواده اش. او از هر راهی پیروی می کند تا خودش را با همسر سابقش که هرگز از عشق ورزیدنش دست برنداشت، نجات دهد.
خلاصه داستان: این سریال فانتزی در مورد زوجیست که بعد از گذشت چند سال از ازدواجشان بر خلاف سال های اول از یکدیگر متنفر شده اند! هر دوی آنها پشیمانند که چرا زود ازدواج کردن تا اینکه با سفر در زمان خود را در دوره دانشجویی میبنند زمانی که برای اولین بار همدیگر را ملاقات کرده بودند…
خلاصه داستان: یک زوج جوان که رویاهایشان وقتی که یک خانه روستایی زیبا را به ارث می برند ، به حقیقت می پیوندند ، اما متوجه می شوند که این خانه هم در حال فروپاشی است و هم محل زندگی بسیاری از ساکنان قبلی فوت شده است.
خلاصه داستان: لی کوانگ سو، کیم وو بین، کیم گی بانگ و دو کیونگ سو، به حومه شهر سفر می کنند تا با سبک زندگی یک کشاورز مواجه شوند. به آنها قطعه زمینی داده می شود که در آن هر چه می خواهند بکارند…
خلاصه داستان: آکوتسو ماساتورا یک اهریمن است که به یک دبیرستان در دنیای انسانها نفوذ کرده است. هدف او پیدا کردن کاندیداهایی برای کمک به جهنم در مبارزه با دشمنان طبیعیشان، فرشتگان بهشت است. آکوتسو که کنار لیلی آمانه، دانشآموز دیگری که مدتی پیش به اینجا منتقل شده، نشسته است، طعمه زیبایی او شده و تصمیم میگیرد او را به عنوان یاریگر خود برای این مأموریت برگزیند. اما لیلی ظاهری متفاوت از آنچه به نظر میرسد دارد، و آکوتسو نه تنها خود را یاریگر یکی از همان دشمنانی میبیند که قرار بود شکست دهد، بلکه احساساتی نیز نسبت به او پیدا کرده است.
خلاصه داستان: داستان در مورد گروهی از ماجراجویان است که به دنبال کشف سیاهچال های زیرزمینی و به دست آوردن ثروت هستند. آنها به تازگی وارد یک سیاهچال عظیم زیرزمینی شدهاند اما به زودی متوجه میشوند که برای بقا در این محیط باید از غذاها و موجودات غریبی تغذیه کنند که تاکنون برایشان شناخته شده نبوده است. آنها باید از همه چیزی که در سیاهچال پیدا میکنند برای تهیه غذا استفاده کنند تا بتوانند در مقابل خطرات بسیاری که در انتظارشان است بایستند. در این میان چه ماجراهایی بر سر این گروه میآید؟
خلاصه داستان: مادر چو یونگ پیل که یک غواص بوده به دلیل پیش بینی اشتباه هواشناسی جانش را از دست می دهد. او برای محافظت از جان مردم شهرش یعنی سامدالری، تصمیم می گیرد کارشناس هواشناسی شود. از طرفی دوست دوران کودکی او، چو سام دال برای موفقیت در رشته عکاسی به سئول رفته اما بعد از اینکه تمام زحماتش یک شبه از بین رفت، به سامدالری بر میگردد…