خلاصه داستان: داستان در مورد يک زوج پولدار و دو دوست مجرد هست که يکي از اين جوان هاي مجرد به نام جان چلسو با خانم آنا يکي از اين زوج پول دار اتفاقا آشنا و به طور اشتباهي درگير ميشوند و حسابي يکديگر رو کتک ميزنند از قضا روزي خانم آنا بر اثر يک اتفاق دچار فراموشي ميشه و
خلاصه داستان: این سریال یک نسخه دیگه از یک سریال به همین نام است که در سال 2011 ساخته و پخش شده و بار دیگر به این موضوع میپردازد که چگونه دو فرد غیرمحتمل با هم ازدواج میکنند و به مرور زمان عشق پیدا میکنند.
خلاصه داستان: این سریال درباره دو نفره که هرکدومشون از رابطشون در گذشته زخم های زیادی خوردن و در راه عشقشون شروع به درمان زخم های همدیگه میکنن. بان جی یون (جونگ هوا)یک زن مجرد ۳۳ ساله که به عنوان خبرنگار مشغول به کاره و عاشق کارشه تا اونجایی که سرکارش بهش لقب جادوگر دادن. او به عشق واقعی اعتقاد نداره چون در تجربه گذشتش نامزدش قبل از عروسی ناپدید شده.. در همین زمان،یون دونگ ها (پارک سوجون)که یک پسر ۲۵ سال جوونه در یک مرکز خدمات که با دوستانش کار میکنن و...
خلاصه داستان: لی کانگ هو در یکی از بهترین دانشگاهای پزشکی درس خوانده و فارغ التحصیل شده و در بهترین بیمارستان و در بهترین بخش مغز و اعصاب مشغول به کار است .جاه طلبی وی تا حدیست که دوست دارد تمام تلاش خود را بکند که به مدیر دانشگاه بیمارستان تبدیل شود به هر حال وی با ارشد خود کیم سانگ چول ملاقات میکند که یکی از نابغه ترین دکترها و یکی از مشهورترتین پزشکان اعصاب دنیاست .سو جون سوک یک دکتر است و به زودی یکی از اعضای خانواده لی کانگ هون میشود .یو جی هیو هم یکی از متخصصان مغز و اعصاب است که در یک خانواده با اصالت بزرگ شده و خیلی به کار و درس خواندش اهمیت میدهد اما در عین حال رابطه گرمی با بیماران خود دارد …
خلاصه داستان: داستان سریال روحتم خبردار نمیشه درباره سرنگونی یک سازمان جنایتکار بین المللی است. در سریالی که بر سرنگونی یک سازمان جنایتکار بین المللی تمرکز دارد، شوکرو اوزییلدیز نقش «اونور کاراسو» رئیس یک واحد پلیس ویژه را به تصویر میکشد.
شخصیت دیگری به نام اجه چتینال در سریال هست که بورجو اوزبرک آن را ایفا میکند. آسلی سومن نقش هلال کورال، یکی از اعضای خانواده شرکت جواهرات کورال را بازی میکند که اونور مخفیانه وارد زندگی او شده و عاشق او میشود.
خلاصه داستان: داستان این مجموعهٔ تلویزیونی زندگینامهٔ ژنرال گیبک را شامل میشود که یکی از ژنرالهای باتدبیر تاریخ کره و باکجه که گویند آوازه اش تا امپراتوری روم هم رفته بود با بازی لی سئو جین است، که رهبری آخرین نبرد باکجه و شیلا به نام نبرد هوانگسانبئول را بر عهده داشت.
خلاصه داستان: این داستان درباره دو جهان و دو دنیای موازی بایکدیگر است . یکی از جهان ها متعلق به دنیای مدرن امروزیست و جهان دیگر متعلق به گذشته و دوران امپراطوری کره است که توسط پادشاه ، لی گون (Lee Min-Ho) اداره میشود . تا اینکه شیطان در دنیای آدم ها رها میشود و دری را به سمت جهان موازی باز میکند. دری که میتوان از طریق آن به جهان قدیمی و جهان امروزی رفت و آمد کرد . شیطان به پادشاه لی گان ، پیشنهاد زندگی بهتر در دنیای موازی مدرن را میدهد اما برخلاف پیشنهاد شیطان، لی گان سعی میکند دری که به سمت جهان موازی باز شده را ببندد. به همین خاطر به دنیای مدرن میرود و با بازرس کره جنوبی جانگ تائه یول (Kim Go-Eun) آشنا میشود و آن دو سعی میکنند به کمک یکدیگر ، دری که شیطان باز کرده است را ببندند …
خلاصه داستان: زینب دختر جوانی است که همراه پدر و عمهاش زندگی میکند. او وقتی برای اولین بار عاشق میشود تصمیم میگیرد همه زندگیاش را وقف این عشق بکند و همراه عشقاش به آمریکا مهاجرت میکند و خانوادهاش را ترک میکند بدون اینکه به آنها اطلاع بدهد. در ابتدا همه چیز خوب پیش میرفت اما وقتی میفهمد که باردار شده است زندگیاش زیر و رو میشود؛ چرا که دوست پسرش آمادگی پدر شدن ندارد و با این اتفاق زینب را ترک میکند. زینب تصمیم میگیرد که فرزندش را خودش به تنهایی بزرگ کند و فکر میکند توانایی تحمل چالشهای زندگی را دارد؛ اما بعد از تولد بچه و تجربه سختیهای زندگی یک مادر که به تنهایی باید کار کند و فرزندش را از آب و گل دربیاورد، تصمیم میگیرد که به ترکیه برگردد. زینب بعد از بازگشت به ترکیه و مواجه شدن با عشق سابق خود با چالش های جدید و بزرگتری در زندگی روبه رو میشود که حال باید با آنها مقابله کند…
خلاصه داستان: این سریال داستان ۵ دختر تنهای به دور از خانواده و مجادلههای آنها در راه زندگی در سنین نوجوانی را به تصویر میکشد. ایلول در یک خانه کوچک به همراه مادر، خواهر کوچکتر و ناپدریاش زندگی میکند. ایلول همیشه مورد تجاوز جسمی و عاطفی از سوی ناپدریاش قرار میگیرد. زمانی که او این موضوع را به مادر خود انتقال میدهد، مادرش او را باور نکرده و وی را به یک یتیمخانه میسپارد. او در ابتدا تلاش بسیاری برای ماندن نزد مادر و خواهرش میکند و از رفتن به پرورشگاه بسیار ناراحت و دلگیر است اما به تدریج به هم اتاقیهای خود که ۴ دختر هم سن و سال او هستند، وابسته شده و از آن به بعد این وابستگی هیچگاه کمرنگ نمیشود.