خلاصه داستان: داستان این اثر درباره «ویاننا» و «آرکین»، دو دوست دوران کودکی است که رابطه دوستانهشان به عشقی عمیق تبدیل میشود. اما با افزایش شهرت آرکین و شکلگیری رویاهای متفاوت، رابطه آنها در معرض فروپاشی قرار میگیرد و اکنون باید تصمیم بگیرند که آیا عشقشان میتواند در برابر این مسیرهای جداگانه دوام بیاورد یا خیر.
خلاصه داستان: داستان عاشقانه و جذاب بین تاگا، کارمند یک رستوران ژاپنی، و پاک لین، دانشجوی مهاجر کرهای، که با وجود تفاوتهای فرهنگی عمیق میان ژاپن و کره، از طریق عشق و اشتراکگذاری غذاهای سنتی به یکدیگر نزدیک میشوند. این درام دلنشین به بررسی چالشهای مهاجرت، زندگی دانشجویی و پیوند میان دو فرهنگ متفاوت میپردازد.
خلاصه داستان: ندا پس از سالها دوری به لبنان بازمیگردد، اما خود را در سرزمین مادریاش غریبه مییابد. او با اقامت در خانه متروک خانوادگی و جستجو برای کشف راز ناپدید شدن پدربزرگش در جریان جنگ داخلی، وارد مسیری پرچالش از خاطرات گذشته و کشف هویت واقعی خود میشود.
خلاصه داستان: یک پلیس باهوش که از اختلال عدم تشخیص چهره رنج میبرد اما حافظهای فوقالعاده دارد، با یک کارآگاه جسور و کلهشق همراه میشود. آنها با همکاری یکدیگر به سراغ پروندههای قدیمی و حلنشده میروند تا رازهای تاریک گذشته را فاش کرده و راهی برای بازگشت به نیروی پلیس بیابند.
خلاصه داستان: امیلی و ماریا، دو دوست صمیمی ۳۵ ساله، زندگی پرمشغله خود را با گفتگوهای روزمره میگذرانند؛ اما ورود یک ناخنکار جوان به جمع آنها، جرقهای برای رویارویی با بحران سن، پیری و انتظاراتشان از آینده میشود. آنها در این مسیر تلاش میکنند تا معنای واقعی شادی و رضایت را بر اساس معیارهای خود بازتعریف کنند.
خلاصه داستان: یوی یاگامی، دختر ثروتمندی که قدرت ماوراءطبیعی دیدن نیت واقعی افراد به شکل رنگها را دارد، پس از یک آدمربایی ناموفق، تصمیم میگیرد به جای بازگشت نزد پدرش، با آدمربای خود فرار کند. حالا این دو فراری با جایزهای ۳۰۰ میلیون ینی تحت تعقیب سراسری قرار میگیرند و در دنیایی از توطئه برای بقا تلاش میکنند.
خلاصه داستان: جک برای تشییع جنازه مادر جدا شده اش به نیوزلند دورافتاده می رود و بیوه او جیل را ملاقات می کند. اما روح مادرش برمی گردد تا در بدن هر یک از آنها ساکن شود و یک رقص شبانه سه طرفه خطرناک را برانگیزد.
خلاصه داستان: ژونگ بوفان، جوان فراری از شهر خود، در پکن با پیرمردی مبتلا به آلزایمر مواجه میشود که او را با پسر گمشدهاش اشتباه میگیرد. او به همراه چند همسایه تصمیم میگیرد نقش یک خانواده موقت را برای پیرمرد بازی کند، اما این بازی ساختگی به مرور زمان به پیوندی عمیق، واقعی و شفابخش تبدیل میشود.