خلاصه داستان: در این فیلم، ایکسو شیطان مار سفید، پس از فرار از دامنه شیطانی، در جستجوی عشق از دست رفتهاش در جهان انسانی است. او با یک جادوگر جوان، آوی، آشنا میشود که او را به عنوان یک دختر بیخانمان کمک میکند. اما تقدیر آنها با خطراتی روبرو میشود زمانی که نیروهای شیطانی برای بازگرداندن ایکسو به دامنه خود میجنگند. در این بین، عشق و وفاداری آزمایش میشود و ایکسو باید تصمیم بگیرد که آیا آزادی یا عشق را انتخاب کند.
خلاصه داستان: مانی، یک مهربان و خوش شان مهربان، به عنوان قهرمان محبوب سرقتهای بانکی در لهستان شناخته میشود. با ۹۹ سرقت موفق، او به دنبال شکستن رکورد جهانی است. اما زندگی او به محکمترین چالشهایش میرسد وقتی عاشق یک زن جذاب میشود و باید تصمیم بگیرد که آیا آرامش و عشق را بر سرقتهای پرماجرایش ترجیح میدهد یا خیر.
خلاصه داستان: مردی به نام مایکل سمیت در حال عبور از خیابان است که به یک زن باردار برخورد میکند که در حال فرار از مردان مسلحی است. او تصمیم میگیرد به او کمک کند و در نبردی خونین، زن جنینش را به دنیا میآورد و سپس میمیرد. سمیت متعهد میشود که از کودک مراقبت کند و در این راه با یک زن پلیس و یک مرد رمزآلود مواجه میشود که هر دو به دنبال کودک هستند. او مجبور میشود با مهارتهای خود در استفاده از سلاح، جنگیده و از کودک در برابر خطرات محافظت کند.
خلاصه داستان: یک مامور پلیس شجاع و بیباک به نام شیوکومار به دنبال انتقام از قاتلان پدر دختر بچهای میرود که او را به فرزندی خود پذیرفته است. در این مسیر با یک باند تروریست مواجه میشود و با استفاده از مهارتهای ویژهای که دارد، به دنبال پیروزی بر آنها و تأمین عدالت برای خانوادهاش است.
خلاصه داستان: سریال «سوات» یک درام اکشن-پلیسی است که داستان گروه ویژه سوات پلیس لسآنجلس به رهبری گروهبان دنیل «هوندو» هارلسون (شیمار مور) را روایت میکند که با چالشهای عملیاتهای پرخطر، مسائل اجتماعی مانند نژادپرستی، خشونت پلیس و مشکلات خانوادگی روبهرو میشوند؛ این روایت با تمرکز بر کار تیمی، اخلاق حرفهای و زندگی شخصی شخصیتها، به کاوشی از عدالت، وفاداری و فشارهای شغلی میپردازد. منتقدان صحنههای اکشن نفسگیر، فیلمنامه پرپیچش و کاوش مسائل اجتماعی را ستودهاند و آن را به عنوان یک سریال هیجانانگیز، واقعی و دلنشین توصیف کردهاند که با لحظات اکشن، عاطفی و تأملبرانگیز، حس شجاعت، عدالت و اتحاد را به شیوهای نو و دلنشین منتقل میکند.
خلاصه داستان: سریال «شهر دور» یک درام-هیجانی ترکیهای است داستان درباره آلیا آلبورا (سینم اونسال) است که پس از مرگ همسرش بوران در تصادف، همراه با پسر پنجسالهاش، دنیز، برای اجرای وصیت او به ماردین، زادگاه بوران، سفر میکند. اما خانواده قدرتمند آلبورا، به رهبری سیهان آلبورا (اوزان آکبابا) و صداقت آلبورا (گونجا جیلاسون)، مانع خروج او و پسرش میشوند. آلیا با رازهای تاریک گذشته، از جمله قتل احتمالی بوران، و تنشهای خانوادگی، از جمله رقابت اِجمِل (موفیت کایاجان) برای رهبری قبیله، مواجه میشود. داستان با صحنههایی مانند درگیریهای خانوادگی، تلاش آلیا برای حفظ حضانت دنیز، و روابط پیچیده عاشقانه، مانند عشق غیرممکن شاهین و ناره، به موضوعات انتقام، خانواده و اسرار پنهان میپردازد. بازی اونسال و آکبابا، موسیقی متن و مناظر ماردین تحسین شدند، اما ناهماهنگی برخی شخصیتها مانند صداقت و داستان شلوغ نقد شدند. سریال با موفقیت در رتبهبندیها، فصل دوم آن برای سپتامبر ۲۰۲۵ تأیید شده است.
خلاصه داستان: خلیلابراهیم وقتی بچه بود بخاطر دشمنی خونی، پدرش را از دست داده و به اجبار راهی استانبول میشود ولی بیست سال بعد بعنوان یک جوان خوشتیپ و قوی به زادگاهش کارادنیز باز میگردد. آن جا با دختری به اسم یاسمین که دوستش دارد ازدواج میکند و زندگی جدیدش را تشکیل میدهد ولی اتفاقاتی که میافتد اجازه این کار را نمیدهد و خلیلابراهیم وارد مسیر انتقام میشود ولی زندگیش با دیدن زینب که عضوی از خانوادهی لتوهاست، به کلی تغییر میکند…
خلاصه داستان: پس از کنارهگیری از سمت خود، کاپیتان سما عقل برای فرار از گذشتهای پرخطر، هویتی تازه برای خود انتخاب میکند و همراه با دخترش زندگی پنهانی را آغاز میکند. او تلاش دارد گذشته را پشت سر بگذارد، اما سرنوشت مسیر دیگری برایش رقم میزند. سما ناخواسته وارد ماجرایی پیچیده با لوای الدیب میشود؛ مردی که زخمهای کهنه و انگیزهای عمیق برای انتقام دارد.
با شدت گرفتن تهدیدها، سما مجبور میشود برای حفظ جان خود و دخترش، مستقیماً با لوای روبهرو شود. این تقابل، زنجیرهای از افشاگریها، درگیریهای احساسی و تصمیمهای سخت را بهدنبال دارد. «این سریال» داستان زنی است که میان گذشتهای فراموشنشدنی و آیندهای نامعلوم گرفتار شده و در نهایت، رویارویی نهایی آنها به پایانی غیرمنتظره ختم میشود.
خلاصه داستان: در سال 1913، در شهر لندن، آرتور و مارگریت ویسکانین، دو مهاجر فنلاندی، تلاش میکنند تا زندگی خود را در شهر بزرگ برقرار کنند. آرتور به عنوان مکانیک در یک کارخانه خودروسازی مشغول به کار میشود و مارگریت به عنوان خیاط در یک مغازه مشغول به کار میشود. آنها آرزو دارند که روزی یک ماشین خود را بسازند و به آمریکا مهاجرت کنند. اما زندگی در شهر بزرگ چالشهای زیادی دارد و آنها باید با مشکلات مالی، اجتماعی و فرهنگی روبرو شوند. در این بین، آرتور با یکی از همکارانش در کارخانه آشنا میشود و این آشنایی سرنوشت آنها را تغییر میدهد.