خلاصه داستان: آکانه کینوشیتا بعد از اینکه دوست دخترش با یه دختر دیگه ای که توی بازی باهاش آشنا شده خیانت میکنه، میفهمه که دوست پسرای گیمر هم به بدی پسرای آفلاین هستن. همینطور که داره عصبانیتش رو روی هیولاهای بازی خالی میکنه، با آکیتو یامادا آشنا میشه: همگروهی ای که موهای فرفری و ماسک نوه داره. یامادا آدم گوشه گیریه و اصلاً شبیه کسایی نیست که به سلیقه آکانه میخورن. ولی با اینکه تمام آمار گیمینگش مکس شدن، به نظر میاد که وقتی بحث قلب وسط باشه، هنوز بی تجربه ست و آکانه به خاطر متأثر میشه. همینطور که توی مسیرشون دوستای جدید پیدا میکنن، یعنی آکانه میتونه قلب یامادا رو به لرزه در بیاره؟
خلاصه داستان: در اواخر قرن نوزدهم، همسر یک خونآشام به قتل میرسد، و به کارآگاهی معروف به “کاربر قفس” برای حل این پرونده خبر داده میشود. ولی برای کارآگاه و قفس پرده کشیدهای که با خود حمل میکند موارد بیشتری وجود دارد… به هرحال برای حل پروندهای که هیولایی در آن دخیل هست، باید مثل همان هیولا بود.
خلاصه داستان: ماکودا تسویوشی ۲۷ ساله، به همراه ۳ قهرمان دیگه، به دنیای فانتزیای منتقل میشن تا یه فرمانروایی رو از یه تهدید اسرارآمیز نجات بدن. هرچند، به زودی مشخص میشه که تسویوشی تصادفاً به این مراسم احضار کشیده شده. تنها مهارتش «منوی غذا»ست که بهش اجازه میده رابطی رو باز کنه که میتونه ازش اقلام غذایی سوپرمارکتی ژاپن مدرن رو بخره. تسویوشی رو که بدون مراسمی از قصر بیرون میکنن، اون به تنهایی وارد دنیای جدید خودش میشه. با این حال...
خلاصه داستان: تومو آیزاوا و جونیچیرو “جون” کوبوتا صمیمی ترین رفقایی هستن که تاحالا دیدید. اونا توی خوشی و ناراحتی پشت همدیگه ان. ولی یه مشکل کوچیک وجود داره: تومو عاشق جونه! از وقتی که تومو بچه بود، همیشه توی جمع پسرها قرار میگرفته و اخلاقش پسرونه ست. ولی به علت هوش تومو، جون از هیچکدوم از احساساتش خبر نداره، حتی وقتی که به وضوح بهش اعتراف میکنه.
خلاصه داستان: سال ۲۲۲۲ است. سالها از وقوع “اشکهای ماه جدید” که بارانی مرموز بود و تقریباً کل انسانها را از بین برد، گذشته است. این باران سمی باعث بدنیا آمدن موجودات بدشکلی که انسانها را میبلعیدند شد و در نتیجه انسانها از خطر متواری شدند. به عنوان راهی برای زنده ماندن، انسانها پناهگاهی زیرزمینی به نام “آماسیا” ساختهاند. در این شهر دیستوپیایی جدید، در تلاش برای بقای خود، با یک هوش مصنوعی به نام “Magus” روبرو میشوند. بدون اینکه بدانند چگونه با هم همکاری خواهند کرد، داستان همزیستی انسانها و هوش مصنوعی و...
خلاصه داستان: آی میه که روی صندلی بقلی کائده کومورا میشینه، همیشه توجه کائده رو بخودش جلب میکنه. کائده که جذب رفتار ناز آی شده، فقط از خدا میخواد که آی یکبار با اون چشمای زیبایی که زیر عینکش قرار داره بهش نگاه کنه. اما چند روز پس از آشنا شدن با آی، کائده متوجه یه تغییر در اون میشه. آی چشماش رو تنگ کرده و عینکش هم همراهش نیست. با اینحال، آی هنوزم براش نازه! آی استعداد خاصی در فراموش کردن عینکش داره. و با توجه به ضعیفی چشمانش، سخته که بدون عینک مدرسه رو بگذرونه. اما خوشبختانه، کائده از خداشه که به آی کمک کنه. بتدریج با شروع متکی شدن آی به کائده، احساسات کائده برای آی هم بیشتر میشه، با وجود نزدیک بینیش، کائده به شخصی تبدیل میشه که آی همیشه دوست داره که اون رو ببینه…
خلاصه داستان: 100 آرزوی قبل از مرگ؛ فیلمی آخرالزمانی اکشن کمدی به کارگردانی یوسوکه ایشیدا است. آکیرا تندو برای شرکتی کار میکند که از کارمندانش بیش از حد معمول کار میکشد. او اغلب مجبور است تا آخر شب کار کرده و زورگوییهای رئیسش را نیز تحمل کند. یک روز صبح، آکیرا تندو متوجه میشود که خیابانها پر از زامبی شده است. او از دیدن این منظره از خوشحالی فریاد زده و میگوید: از امروز مجبور نیستم سر کار بروم!! حال آکیرا به جای رفتن به محل کار، فهرستی از کارهایی که باید قبل از تبدیل شدن به یک زامبی انجام دهد را مینویسد…
خلاصه داستان: کست ناپذیر فیلمی جنگی به کارگردانی آنجلینا جولی است. این فیلم بر پایه رمان ناگسستنی اثر لورا هیلن برند برگرفته شده است. پس از سقوطی تقریباً کشنده در جنگ جهانی دوم، لوئیس زامپرینی، ۴۷ روز پر از رعب و وحشت را به همراه دو تن از یارانش روی یک تکه الوار گذراند تا این که توسط نیروی دریایی ژاپن دستگیر و به یکی از اردوگاههای اسرای جنگی اعزام میشود…
خلاصه داستان: این فیلم داستان یک خواهر و برادر را روایت می کند به سفر یک هفته ای به مزرعه مادربزرگشان فرستاده می شوند اما هر روز که می گذرد به طور رازآۀودی شانس بازگشت به خانه کمتر و کمتر می شود که...
خلاصه داستان: روستا؛ فیلمی درام به کارگردانی میچیهیتو فوجی است. کاتایاما یو از کودکی در روستایی دورافتاده زندگی می کند و به دلیل حادثه ای در گذشته قادر به ترک آنجا نیست. او برای پرداخت بدهی مادرش در یک مرکز دفن زباله در همان نزدیکی کار می کند. کاتایاماکه رویا و هدفی ندارد با دوست دوران کودکیش، ناکای میساکی که به روستا برگشته روبرو می شود…