خلاصه داستان: یک پسر روستایی به وسیله خرید چند رز شانس از یک پیر زن، تبدیل به رئیس یک گروه خیابانی میشود. او و یک خواننده در کلوپ گروه تصمیم می گیرند کار خوبی برای پیر زن انجام بدهند و…
خلاصه داستان: یه پلیس نیویورکی به نام نیک به همراه همسرش به تعطیلات اروپایی میروند تا کمی به آرامش برسند. اما در عوض آنها در آنجا درگیر ماجرای یک قتل مرموز میشوند که…
خلاصه داستان: مومیاییها؛ فیلمی انیمیشنی به کارگردانی خوان ژسوس گارسیا گالوشا است. سه مومیایی به لندن امروزی آمده و در جستجوی حلقهای قدیمی متعلق به خانواده سلطنتی که توسط باستانشناس جاهطلب، لرد کارنابی دزدیده شده، سفری هیجانانگیز را آغاز میکنند و…
خلاصه داستان: در سال 1890 (ویلیام مرداک) از تکنیک های رادیکال پزشکی قانونی از جمله شواهد انگشت نگاری و ردیابی، برای حل برخی از وحشتناک ترین قتل های شهر استفاده میکرد…
خلاصه داستان: ارکین، در اواسط 30 سالگی، تنها زندگی می کند. او نگهبان فانوس دریایی است. یک روز ارکین که با بدهی های وام سر و کار دارد، خبر مرگ پدربزرگش را که در خانه سالمندان زندگی می کند، دریافت می کند. او با عجله به خانه سالمندان می رود، اما با یک ...
خلاصه داستان: میو سایموری دختر بیچاره یک ازدواج بدون عشق و از قبل تعیین شده بود. پس از مرگ مادرش، پدرش معشوقه و دخترش کایا رو وارد خانهاش کرد. از اون به بعد، جایگاه میو در خانواده به یه جور خدمتکار تغییر پیدا کرد. بدتر از اون، کایا کسی بود که قابلیت سایکیکی خانواده رو به ارث برد و میو هیچ قابلیتی نداشت. اون به معنای واقعی دختری بود که هیچ فایدهای نداره. پس از اینکه سالها با اون به عنوان یک آشغال رفتار شد، میو یاد گرفت تا سرش رو پایین نگه داره و دردش رو مخفی کنه و از تمام دستورات اطاعت کنه. برای همین خیلی عجیب نبود که ازدواجی ناخواسته با کیوکا کودو، یک فرمانده نظامی که بی رحم که شایعه شده همه نامزدهای قبلیش رو فراری داده، برای اون تعیین شد. از بچگی دردناک به ازدواجی دردناکتر، این آیندهای هست که در انتظار میوست. اما برخلاف انتظارش، شوهرش یک انسان مهربونه. چیزی که واقعاً در انتظار میوست، یک ازدواج سعادتمند و ابدی پر از خوشحالیه!
خلاصه داستان: شینو یک روز متوجه می شود که بهترین دوستش ماریکو خودکشی کرده است. پس از ربودن کوزه خاکستر ماریکو از پدر بداخلاقش که همیشه او را آزار می داد، شینو به کیپ ماریگائوکا می رود، جایی که ماریکو همیشه می خواست برود…
خلاصه داستان: «تولا» زن يوناني / امريکايي سي و چند ساله، در رستوران يوناني پدر و مادرش در شيکاگو کار مي کند و هنوز مجرد است. تا اين که با مرد ظاهرا بي عيب و نقصي به نام «ايان ميلر» آشنا مي شود که معلم مدرسه است. اين دو خيلي زود دل باخته ي يک ديگر مي شوند. اما دو مشکل وجود دارد: «ايان» اولا يوناني نيست و ثانيا گياهخوار است و اين هر دو مورد، خانواده ي «تولا» را به وحشت مي اندازد.