خلاصه داستان: در دهه 1920، فیشر ویلیج، دختر جوانی از خانوادهای ثروتمند و اشرافی، به دنبال عشق و آزادی در جامعهای سنتی و محدود میگردد. او با هدف جلب توجه جوانان اشرافزاده، یک مروارید گریان به ارزش زیادی را به گردن میآویزد. اما این مروارید گم میشود و فیشر در پی بازیابی آن، با جیمی، جوانی فقیر و رؤیایی، آشنا میشود. روابط آنها در حالی رشد میکند که فیشر با تضاد بین انتظارات خانواده و خواستههای خود مواجه میشود و باید تصمیم حیاتیای اتخاذ کند.