خلاصه داستان: در داستان «رمان آسترئا و سلادون»، دو عاشق جوان در جنگل سحرآمیز گالی رویاهای خود را دنبال میکنند. آسترئا، یک دوشیزه زیبا و سلادون، جوانی خوشقیافه، عشقشان با یک سوءتفاهم سخت روبرو میشود که باعث جدایی آنها میشود. سلادون به دریا میافتد و آسترئا فکر میکند او مرده است. او تصمیم میگیرد در معبدی زندگی کند و سوگند یگانگی را میخورد. در همین حال، سلادون زنده میماند و با کمک یک جادوگر، به یک زن تبدیل میشود تا بتواند آسترئا را دوباره ببیند. در نهایت، با چندین ماجراجویی و آزمایش، عشق و درک متقابل آنها به آنها کمک میکند تا دوباره متحد شوند و در کنار هم زندگی کنند.