خلاصه داستان: داستان این سریال درباره یک پسر دبیرستانی و بهترین دوستش است که برای بازگرداندن عشقش، از طریق اینترنت یکی از بزرگترین فروش آنلاین مواد اروپا را بوجود می آوردند...
خلاصه داستان: «اندی اندرسون» در تلاش است تا مرزهای خلاقیتش را به منظور نگارش مطالب جدید گسترش دهد و برای رسیدن به اهدافش قصد دارد تا با برقراری ارتباط با یک مرد مناسب و ترک کردن وی در یک بازه زمانی مشخص، اثر تازهای را بنویسد اما...
خلاصه داستان: هویی با و قصر جادوگر؛ فیلمی فانتزی کمدی به کارگردانی سباستین نیه مان است. جادوگری شرور به نام ارلا زندگی را برای هوییبا و خواهرزادهاش، یک جادوگر کوچک به نام افلیا، دشوار کرده است. در این میان زمانی که مادر افلیا توسط ارلا زندانی میشود، او از هوییبا میخواهد تا برای استفاده از طلسمهای یک کتاب ارزشمند به او کمک کند اما…
خلاصه داستان: پنجهزار سال پیش، شخصی بهنام هیوبو توسط یک صاعقه به شبح تبدیل میشود. تمام این مدت او تنها در قصر مانده بود بدون اینکه بتواند کسی را بترساند تا اینکه …
خلاصه داستان: مادری مجرد که به بیماری لاعلاج تشخیص داده می شود، در حالی که با آینده کودک شش ساله خود دست و پنجه نرم می کند، با یک مجرد خوش اخلاق روبرو می شود.
خلاصه داستان: خباثت ذاتی؛ فیلمی کاندیدای 2 جایزه اسکار در سبک نئو-نوآر جنایی به کارگردانی پل توماس اندرسن و با بازی واکین فینیکس، کاترین واترستون، جاش برولین، اوون ویلسون، ریس ویترسپون و بنیسیو دل تورو است. داستان در سال 1970 اتفاق میافتد. یک کارآگاه بنام «لری اسپورتلو» در مورد ناپدید شدن یک جوان تحقیق می کند…
خلاصه داستان: دو قاتل، شکست خورده به عنوان تاجر و نگهبان حمله هوایی، به لانه خرابکاران نازی برخورد می کنند که برای منفجر کردن کارخانه منیزیم محلی خم شده اند.
خلاصه داستان: دو معلم رقص درهم و برهم به یک مخترع بی دست و پا کمک می کنند تا اختراع جدید خود را بفروشد و رابطه عاشقانه خود را با یک فرد اجتماعی زیبا تسهیل کنند.
خلاصه داستان: مهندس پس از طرد شدن توسط ارتش کنفدراسیون، بدون اینکه متوجه شود به دلیل نقش غیرنظامی حیاتی او بوده است، باید به تنهایی لوکوموتیو مورد علاقه خود را پس از تصرف توسط جاسوسان اتحادیه بازپس گیرد و آن را از طریق دشمن بازگرداند...
خلاصه داستان: استن" و "الی" سرنخ های پیدا میکنن که نشون دهنده اعمال شرور گانگستر های باتچ هست. اونا برای یک سفر دنبال همسفر میگردن و تو روزنامه آگهی میدن و دختر باتچ (قصاب) اون آگهی رو می بینه