خلاصه داستان: درون را بنگر، فیلمی ترسناک علمی تخیلی کمدی معمایی به کارگردانی است. گروهی از دوستان برای یک مهمانی قبل از عروسی گرد هم می آیند که به یک کابوس وجودی تبدیل می شود، زمانی که یک دوست جدا شده با یک بازی مرموز وارد میشود که اسرار، خواسته ها و کینه های طولانی مدت پنهان را بیدار میکند.
خلاصه داستان: این سریال براساس داستانی واقعی روایت شده و در مورد مردی بازنشسته به نام چارلز است که وقتی یک محقق خصوصی او را استخدام میکند تا به صورت مخفیانه به خانه سالمندان سان فرانسیسکو برود، انگیزه تازهای در زندگی پیدا میکند و…
خلاصه داستان: این مجموعه از آیتم های متفاوتی نظیر اتاق عمل، اخبار، متهم و بازپرس و... تشکیل شده است که در هر قسمت یک موضوع توسط این آیتم ها به طنز بیان می شود…
خلاصه داستان: سون هه یونگ با احتمال از دست دادن یک ترفیع شغلی در محل کار خود مواجه است. برای جلوگیری از چنین ضرری، برای یک عروسی ساختگی برنامه ریزی می کند. او کیم جی اووک را برای نامزدی خود استخدام می کند. کیم جی اووک به عنوان صندوقدار در یک فروشگاه کار می کند. او از آن دسته افرادی است که نمی تواند افراد نیازمند را نادیده بگیرد و سعی می کند کار درست را انجام دهد. او با هر مشتری در فروشگاه صمیمی است، به جز یک نفر. آن شخص سون هه یونگ است…
خلاصه داستان:
اوریو کامیهاته، دانشآموز دبیرستانی است که برای ورود به دانشکده پزشکی دانشگاه کیوتو تلاش میکند. پس از بزرگ شدن در یتیمخانه، اوریو توسط راهب ارشد معبد آماگامی پذیرفته میشود و به عنوان یک مهمان رایگان در آنجا زندگی میکند—در کنار سه خواهر زیبا و باوقار معبد: یائه، یونا و آساهی! اما شرط زندگی رایگان او در این معبد این است که باید با یکی از این خواهرها ازدواج کند و میراثدار معبد شود!
حالا اوریو چگونه با جلسات خواستگاری خود با این سه خواهر روبرو خواهد شد؟ علاوه بر آن، چالشهای بسیاری هم پیش روی معبد آماگامی قرار دارد. داستان یک کمدی رمانتیک شگفتانگیز آغاز میشود؛ جایی که اوریو زیر یک سقف با سه دختر زندگی میکند!
خلاصه داستان:
کنما کوزومه هیچگاه والیبال را سرگرمکننده یا هیجانانگیز ندانسته؛ برای او، تنها کاری است که در آن مهارت دارد. اما حالا تیم والیبال دبیرستان نکوما به مسابقات ملی بهار راه یافته و باید با رقبای دیرینهشان، دبیرستان کاراسونو، روبهرو شود. اکنون کنما وظیفه دارد تیم سرسخت و پیچیده کاراسونو را تحلیل کند و نکوما را به پیروزی برساند. از طرفی، او باید مقابل دوستش، شویو هیناتا، بازیکن کوتاه قد اما بسیار ماهر کاراسونو، قرار گیرد.
تاکنون، کاراسونو هرگز موفق به شکست نکُوما در مسابقات تمرینی نشده است. با این حال، برخلاف بیتفاوتی همیشگیاش، کنما هیجان کمی در مواجهه با کاراسونو در یک مسابقه رسمی و پرخطر بدون فرصت جبران احساس میکند. برای پیشروی به نیمهنهایی و بازگرداندن شکوه گذشته، کاراسونو باید راهی برای غلبه بر استراتژی هوشمندانه کنما پیدا کند و نکوما را در زمین خودشان شکست دهد.
خلاصه داستان:
تاکویا و ریکا همکارانی در یک آژانس مسافرتی در توکیو هستند. هر دو مجردند، اما مشکلی با این موضوع ندارند، چرا که هر دو درونگرا بوده و از زندگی آرام خود در خانه لذت میبرند. اما حالا محل کارشان به دنبال کارکنانی برای اعزام به دفتری در سیبری است، و اولویت با کارمندان مجرد است! ریکا که نمیخواهد منتقل شود، ایدهای به ذهنش میرسد: او نزد تاکویا میرود و پیشنهاد میدهد وانمود کنند که قرار است تا یک سال دیگر ازدواج کنند تا بتوانند همچنان در توکیو بمانند.
تنها مشکل اینجاست که آنها تقریبا هیچ شناختی از هم ندارند! آیا این دو همکار کم حرف موفق خواهند شد رابطهای جعلی را آغاز کنند؟ یا شاید این نمایش ساختگی راه را برای عشقی واقعی باز کند؟
خلاصه داستان: این داستان یک کمدی رمانتیک را روایت میکند که بین تاناکا، معلم دبیرستانی که عاشق بازیهای اوتومه است، و مورای، دانشآموز دبیرستانی که عاشق تاناکا شده، جریان دارد. تاناکا که هرگز تجربهی عشقی در دنیای واقعی نداشته، با اعتراف عشق مورای مواجه میشود اما او را رد میکند. روز بعد، مورای خودش را به شکل شخصیت مورد علاقهی تاناکا از بازی اوتومهاش در میآورد و داستان عاشقانهای غیرمنتظره آغاز میشود.
خلاصه داستان:
جیل سرول، نامزد ولیعهد جرالد در کریتوس و مشهور به ‘بانوی جنگجو’، حالا توسط همان کشوری که سوگند خورده بود از آن محافظت کند، تحت تعقیب است. پس از خیانت نامزدش، او به عنوان خائن متهم و زندانی میشود. در آخرین لحظات زندگیاش، جیل سرشار از پشیمانی است، اما درست پیش از مرگ، ناگهان شش سال به گذشته بازمیگردد. این بار، او دیگر نمیخواهد بازیچه باشد.
در قالب دختری ده ساله، جیل تصمیم میگیرد از نامزدی با شاهزاده فرار کند. به همین خاطر، به شوخی عشق خود را به امپراتور ۱۹ ساله اژدها، هیدس تئوس راوه، که در آینده به دلیل جنون سرزمین را به خون میکشد، ابراز میکند. اما برخلاف انتظارش، هیدس این پیشنهاد را قبول میکند!
امپراتور هیدس در این زمانه برخلاف تصویر تاریکی که جیل از آینده به یاد دارد، مهربان اما بداقبال است. آیا جیل میتواند او را از سرنوشت شومش نجات دهد یا هیدس محکوم به سرنوشتی اجتنابناپذیر است؟