خلاصه داستان: آماتو از MechaBot پیشی گرفته و استاد آن می شود و به او اجازه می دهد تا از توانایی منحصر به فرد خود برای مکانیزه کردن اشیاء روزمره به دستگاه های با فناوری پیشرفته استفاده کند.
خلاصه داستان: پسری به نام آلن قادر به دریافت هدیه و فیض خدا نبود و یک شکستخورده خوانده میشد. اما هویت واقعی او یک قهرمان سابق با خاطرات و قدرتهای زندگی گذشتهاش بود!؟ آلن که از خانوادهٔ دوکاش طرد شده بود، سعی داشت سفری آزادانه را آغاز کند، اما با تلاشی برای ترور از سوی نامزد سابقش مواجه شد!؟ حماسهٔ ناخواستهٔ قهرمانی برای قهرمان سابقی که میخواست در این دنیا آرامش داشته باشد، آغاز میشود!
خلاصه داستان: سال پیش، وقتی ارتش بیگانگان به زمین حمله کردند، نگهبانان اژدها که مقدس شمرده میشوند، به مبارزه با آنها برخاستند! با این جنگی که در پیش رو داشتند، این قهرمانان، آخرین امید بشریتند! …ولی واقعا اینطوره؟ راستش، در عرض یک سال تمام این بیگانه ها شکست خوردن و به برده های بشر، تبدیل شدن، و مجبور بودن هر هفته هیولاهایی به زمین بفرستن تا نگهبانان جلوی چشم مردم نابودشون کنن. ولی یکی از این هیولاها دیگه خسته شده بود. اوضاع باید عوض بشه! جلوی قدرت همهی نگهبانا شورش میکنه و نابودشون میکنه… و از داخل خودشون اینکارو میکنه!
خلاصه داستان: فلیو هیچ جنگجوی نیست، فقط یک تاجر ساده با آماری بسیار پایین است- تا اینکه سرنوشت، قدرت های فوق العاده تقلب را باز می کند که می تواند همه چیز را تغییر دهد.
خلاصه داستان: پرسیوال همیشه همراه پدربزرگش در پناهگاهی دور افتاده در بالای ابرها، به نام «انگشت خدایان(گادز فینگر)» زندگی میکرده. با اینکه زندگی سادهش رو دوست داره، اما قلباً عاشق ماجراجویی...
خلاصه داستان: داستان در مورد یک دانش آموز دبیرستان به نام شینتارو توکومیتسو است. او تنها زندگی می کند تا اینکه یک روز دختری به نام تووا به بالکن خانه اش می رسد. تووا نه تنها بسیار خوش رو و شیرین بلکه چیزی متفاوت در مورد او وجود دارد. به نظر می رسد که شینتارو با هم خانه ای جدیدی هیجان انگیز مواجه می شود اما تووا کیست و آیا ماجراهای بامزهای برای آنها رقم خواهد خورد؟
خلاصه داستان: داستان درباره یک خرس قهوهای به نام بوگ است که اهلی شده و برای یک محیط بان کار میکند او با یک گوزن به نام الیوت آشنا شده و همین گوزن زندگی متمدن او را به هم می ریزد طوری که محیطبان مجبور میشود هر دوی آنها را به جنگل بازگرداند و آنها در تلاشی کورکورانه هستند تا از این جنگل فرار کرده و به شهر بازگدند در این میان یک شکارچی به دنبال آنهاست اما آنها با نقشه و با کمک یکدیگر تمام شکارچیان فراری میدهند اما به جنگل عادت کرده و دیگر به شهر باز نمیگردند...
خلاصه داستان: داستان درباره یک خرس قهوهای به نام بوگ است که اهلی شده و برای یک محیط بان کار میکند او با یک گوزن به نام الیوت آشنا شده و همین گوزن زندگی متمدن او را به هم می ریزد طوری که محیطبان مجبور میشود هر دوی آنها را به جنگل بازگرداند و آنها در تلاشی کورکورانه هستند تا از این جنگل فرار کرده و به شهر بازگدند در این میان یک شکارچی به دنبال آنهاست اما آنها با نقشه و با کمک یکدیگر تمام شکارچیان فراری میدهند اما به جنگل عادت کرده و دیگر به شهر باز نمیگردند...