خلاصه داستان: داستان درباره یه جاسوس افسانهای کرهای به نام داچیماوا لی است که توی دوران اشغال ژاپنیها ماموریت داره یه مجسمه بودای طلایی رو پیدا کنه که اطلاعات مهم جاسوسای کرهای توش مخفیه. ماموریتش با شکست روبهرو میشه، همکار sexyش رو از دست میده و خودش amnesia میگیره. یه دختر عجیب توی بیابون بهش کمک میکنه تا حافظهاش برگرده و با یه سلاح جدید آماده انتقام بشه. آخرش میفهمه که این شکست یه توطئه داخلی بوده و باید توی کوههای برفی سوییس با دشمن اصلی روبهرو بشه. این فیلم پر از طنز، اکشن و گجتهای عجیبه که حال و هوای جیمز باند و آستین پاورز رو داره.
خلاصه داستان: "شهر بیرحم" داستان جونگ شی هیون رو روایت میکنه، یه مأمور مخفی که با اسم "پسر دکتر" توی دنیای زیرزمینی مواد مخدر کار میکنه تا انتقام مرگ مادرش رو بگیره. اون با یون سو مین، یه پلیس تازهکار که دنبال قاتل خواهرشه، روبهرو میشه. این دو توی یه دنیای پر از خیانت، عشق و جنایت گیر میافتن، جایی که نمیدونن کی دوست و کی دشمنه. سریال پر از پیچشهای داستانی و تنشهای احساسیه.
خلاصه داستان: "آتش متقاطع" داستان دو گیمر جوون به اسمهای لو شیاو بی و شیاو فنگ رو روایت میکنه که توی دو زمان مختلف—۲۰۰۸ و ۲۰۱۹—زندگی میکنن، اما توی بازی "کراس فایر" به هم وصل میشن. شیاو فنگ توی سال ۲۰۰۸ کاپیتان یه تیم esportsه که داره با مشکلات تیمش میجنگه، و لو شیاو بی توی ۲۰۱۹ یه نابغه بازیه که بهخاطر یه تصادف روی ویلچره. این دو با هم دوست میشن و توی زمان و مکان به هم کمک میکنن تا رویاهاشون رو دنبال کنن.
خلاصه داستان: "ذهنهای جنایتکار" داستان یه تیم از پروفایلرهای جنایی توی کره رو روایت میکنه که توی NCI (مرکز ملی اطلاعات جنایی) کار میکنن. کیم هیون جون، یه کارآگاه خشن و غریزی، و کانگ کی هیونگ، رئیس تیم که یه تحلیلگر باهوشه، با هم قاتلای زنجیرهای رو شکار میکنن. اونا با کمک هان سونگ می، یه متخصص رفتارشناسی، ذهن جنایتکارا رو میخونن و توی یه دنیای پر از تنش و خطر، عدالت رو دنبال میکنن.
خلاصه داستان: این درام بر گروهی از کارآگاهان در بخش قتل پلیس سئول گانگنام متمرکز است که بر اساس موارد زندگی واقعی با تنوع مهارت ها و روش های تحقیقاتی ، جنایات را حل می کند. در خط مقدم تیم ضربه است ...
خلاصه داستان: "چاو" داستان یه خوک وحشی آدمخوار رو روایت میکنه که توی یه دهکده آروم به اسم سامری نزدیک کوه جریسان توی کره جنوبی ولوله راه میندازه. وقتی جنازههای مردم پیدا میشه، چئون ایلمان، یه شکارچی قدیمی که نوهش قربانی شده، با یه پلیس تازهانتقالی از سئول، یه کارآگاه، یه شکارچی حرفهای و یه زیستشناس همراه میشه تا این هیولا رو شکار کنن. این فیلم یه کمدی سیاه پر از هیجانه که با طنز و وحشت قاطی شده.
خلاصه داستان: داستان درباره یه کاراگاه به نام چوی هیونگ-گو است که سالها پیش نتونست یه قاتل زنجیرهای رو دستگیر کنه و این موضوع زندگیش رو نابود کرده. حالا بعد از 15 سال، وقتی که مهلت قانونی تعقیب قاتل تموم شده، مردی به نام لی دو-سوک یه کتاب پرفروش مینویسه و ادعا میکنه همون قاتله. چوی که از این ادعا عصبانیه، با یه تیم غیررسمی همراه میشه تا حقیقت رو پیدا کنه، در حالی که دو-سوک با جذابیتش مردم رو فریب میده. این فیلم پر از تعلیق و پیچش داستانیه که سوال میکنه عدالت واقعاً چیه.
خلاصه داستان: داستان درباره یک پسر 19 ساله به نام میونگ-هون است که بعد از ماموریت ناموفق جاسوسی پدرش در کره شمالی، به همراه خواهر کوچیکترش به یه اردوگاه کار اجباری فرستاده میشه. برای نجات خواهرش، اون داوطلب میشه که به عنوان جاسوس به کره جنوبی بره. اونجا به عنوان یه پناهنده وارد دبیرستان میشه و با دختری به نام هه-این آشنا میشه که از قلدرها نجاتش میده. در حالی که سعی داره ماموریتش رو انجام بده، هم دولت کره جنوبی دنبالش میافته و هم یه قاتل از کره شمالی براش فرستاده میشه. این فیلم پر از اکشن و احساساته که مبارزه میونگ-هون برای زنده موندن و نجات خواهرش رو نشون میده.
خلاصه داستان: "کارآموز خونسرد" داستان گو ههرا رو روایت میکنه، یه زن تو چهلسالگیش که بعد از ۷ سال دوری از کار، بهعنوان کارآموز به دنیای کار برمیگرده. اون که قبلاً توی یه شرکت بزرگ کار میکرد، حالا با پیشنهاد چوی جیوون، همکار سابقش، وارد یه موقعیت عجیب میشه: اخراج مادرای شاغل. ههرا که شوهرش بیکار شده، چارهای جز قبول این کار نداره، اما وقتی جیوون خودش حامله میشه، همهچیز بههم میریزه.
خلاصه داستان: "دختر لاکر سکهای" داستان ایل یونگ رو روایت میکنه، یه نوزاد که سال ۱۹۹۶ توی یه لاکر سکهای توی ایستگاه قطار سئول غربی پیدا میشه. یه گدا اونو برمیداره و اسمش رو ایل یونگ میذاره، ولی وقتی ۱۰ سالش میشه، یه کارآگاه فاسد اونو به زنی که فقط "مادر" صداش میکنن میفروشه. مادر، رئیس یه باند وامخواری و قاچاق اعضای بدن توی چایناتاون اینچئونه، ایل یونگ رو بزرگ میکنه تا یه مأمور وفادار بشه. اما وقتی ایل یونگ با یه زندگی معمولیتر آشنا میشه، وفاداریش به مادر کم میشه و یه جنگ خونین شروع میشه.