خلاصه داستان: در سال ۱۹۷۸، در کردستان عراق، شاعر کرد فیروز (بهمن مجیدی) به طور غیرقانونی دستگیر شده و به مدت ۳۰ سال در زندان محبوس میشود. در طول این سالها، همسرش آیدا (هانیه توسلی) به اعتقاد اینکه او مرده، از او جدا شده و دوباره ازدواج میکند. پس از آزادی، فیروز به دنبال یافتن آیدا و فرزندانش میگردد و سفری طولانی آغاز میکند که او را از کردستان عراق به ترکیه و سپس به سوئد میبرد. در طول این سفر، او با خشونتهای سیاسی و جنگی دهههای گذشته مواجه میشود و تلاش میکند تا گذشتهاش را بفهمد و آیدا را پیدا کند.
خلاصه داستان: در سال 2025، یک گروه از جنگجویان ویژه در یک ماموریت خطرناک در مناطق دور افتاده قرار میگیرند. آنها باید با استفاده از تجهیزات پیشرفته و مهارتهای تکتیکی، یک شبکه قاچاق سلاح و مواد مخدر را در هم شکنند. اما با پیشرفت ماموریت، آنها متوجه میشوند که دشمنی بزرگتر و خطرناکتر در انتظار آنهاست که میتواند سرنوشت جهان را تغییر دهد.
خلاصه داستان: در سال 2025، یک گروه از مارینهای آمریکایی در یک ماموریت خطرناک در اقیانوس آرام گیر افتادهاند. آنها باید با محدودیتهای زمانی و منابع، از یک تونل زیر آب خطرناک عبور کنند تا به نجات برسند. در این بین، آنها با چالشهای غیرقابل پیشبینی روبرو میشوند که باعث میشود هر نفس آنها ارزشمندترین چیز در دنیا باشد.
خلاصه داستان: در سال 2025، یک گروه از افسران نظامی و دانشمندان در یک پایگاه نظامی دورافتاده با یک قدرت مرموز و خطرناک مواجه میشوند که باعث وحشت و مرگ در میان آنها میشود. این قدرت، که ظاهراً از یک رویداد غیرقابل توضیح ناشی شده، به سرعت در حال گسترش و تهدید امنیت جهانی است. تیم باید با استفاده از دانش و تجهیزات پیشرفته خود، راز این پدیده مرموز را کشف و راهی برای مقابله با آن پیدا کنند. در حالی که زمان در حال اتمام است و مرز بین واقعیت و وهم در حال محو شدن است، آنها باید با ترس و شک خود مقابله کنند تا بتوانند این تهدید مرموز را از بین ببرند.
خلاصه داستان: در یک دوران استبدادی در آلمان، یک دختر جوان به نام لئو با شجاعت تمام برای نجات خواهرش از دست یک مأمور سیاسی خطرناک قدم میگذارد. او به یک دنیای تاریک و پر از رمز و راز وارد میشود که در آن هر کسی ممکن است یک دشمن باشد و اعتماد کردن به کسی غیرممکن به نظر میرسد. در این بازی خطرناک، لئو باید با هوش و شجاعت خود، از دامهایی که برایش گسترده شده، عبور کند و خواهرش را نجات دهد.
خلاصه داستان: فیلم «باید بهشت باشد» به کارگردانی ایلیا سلیمان، داستان یک فیلمساز فلسطینی به نام ایلیا را روایت میکند که برای جستجوی حامی مالی برای فیلم جدیدش به پاریس و نیویورک سفر میکند. در این سفر، او با شگفتی و کنکاشی طنزآمیز، تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی این شهرهای بزرگ را مشاهده میکند و به تأمل درباره هویت و تعلق خود میپردازد. سلیمان با نگاه بیطرفانه و کمدی سیاه، نشان میدهد که آیا واقعاً این شهرها بهشتاند یا صرفاً نسخههای دیگری از همان دنیایی هستند که او از آن خسته شده است.
خلاصه داستان: یک دختر جوان به نام ایوی در یک شب تاریک و طوفانی به یک خانهی رازآلود میرود. او برای پیدا کردن پدرش که سالها پیش ناپدید شده است، به این مکان مرموز آمده است. خانه پر از اسرار و رمزهایی است که ایوی باید آنها را کشف کند. او با مواجه شدن با رویدادهای عجیب و غریب و شخصیتهای مرموز، به تدریج به حقیقت دلخراشی در مورد گذشتهی خود و پدرش پی میبرد. در این بین، او باید با ترس و وحشت مواجه شده و تصمیمات سختگیرانهای را برای نجات خود و کشف حقیقت بگیرد.
خلاصه داستان: این سریال داستان شاهزاده، مردی جاهطلب از طبقه پایین، را روایت میکند که با ورود به دنیای قمار زیرزمینی و روابط خطرناک با گانگسترها، برای صعود به قدرت و انتقام از گذشتهاش مبارزه میکند؛ این روایت با لحظات نفسگیر، خیانتهای پیچیده و کاوش تاریک جاهطلبی، به بررسی قدرت، عشق ممنوعه و عواقب برد و باخت میپردازد. منتقدان بازیهای قدرتمند، فیلمنامه پرپیچش، موسیقی متن دلنشین و تصاویر بصری خیرهکننده استانبول را ستودهاند و آن را به عنوان یک سریال هیجانانگیز و عمیق توصیف کردهاند که با لحظات اکشن، عاطفی و تأملبرانگیز، حس شجاعت، انتقام و کشف را به شیوهای نو و دلنشین منتقل میکند.
خلاصه داستان: یلول به خاطر پدر و مادرش کودکی سختی را پشت سر گذاشته ، و در دوران دبیرستان پدرش اورا در خانه ی مادر بزرگش تو مارماریس ترک کرده است ، رفتن او پیش مادر بزرگش ، برای او فرصتی هست که زندگی اش را از نو بسازد ، او به وسیله ی آشنایی با اقا معلم (علی ) زندگی اش را از نو میسازد ….
خلاصه داستان: بهار بیست سال پیش از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد و به جای پزشک، خانه داری را انتخاب کرد. بهار با جراح موفق تیمور یاووز اوغلو ازدواج کرده و زندگی خود را وقف همسر و فرزندانش کرده است. خانواده یاووز اوغلو که از بیرون بسیار خوشحال به نظر می رسند، از بیماری بهار متزلزل شده اند. اورن پزشک بهار مصمم است که او را نجات دهد و می گوید تنها نجات او پیوند کبد است. تیمور تنها کسی در خانواده است که جگرش سازگار است! برای خانواده یاووز اوغلو که با آستانه ای عالی امتحان شدند، از این به بعد هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود!