خلاصه داستان: در سال 1989، یک شب در اعترافخانه یک کلیسای کوچک، کشیشی جوان با یک اعتراف مرموز و ترسناک مواجه میشود که زندگی او را به طور کامل تغییر میدهد. اعترافکننده ادعا میکند که قاتل سریالی است و جرائمی را مرتکب شده که پلیس حتی از وجود آنها بیخبر است. کشیش باور میکند که باید به پلیس گزارش دهد، اما قوانین اعتراف مقدس او را ملزم به سکوت میکند. او در شرایطی غیرقابل تحمل بین وظیفه مذهبی و وظیفه اخلاقی خود گیر کرده و تصمیم میگیرد که خودش تحقیق کند. هر چه او پیش میرود، پیچیدگیها بیشتر میشوند و او متوجه میشود که اعترافکننده ممکن است بسیار نزدیکتر به او باشد مما تصور میکرد. در نهایت، کشیش مجبور میشود تصمیم سختترین زندگیاش را بگیرد: آیا وفاداری به قوانین مذهبی مهمتر از نجات جانهای بیگناه است؟