خلاصه داستان: ویلی مککی جوان پس از سالها به زادگاهش بازمیگردد تا ارثیه خانوادگیاش را تصاحب کند، اما ناخواسته درگیر کینه دیرینه و مرگبار میان خانواده خود و خاندان رقیب میشود. او عاشق دختری از خانواده دشمن میشود و حالا باید در خانهای که طبق قوانین مهماننوازی حق کشتن او را در آن ندارند، برای بقای خود تلاش کند.
خلاصه داستان: مرد جوانی به نام «فریندلس» پس از ناکامی در زندگی شهری، راهی غرب وحشی میشود و در یک مزرعه مشغول به کار میگردد. او در آنجا دوستی عمیق و عجیبی با یک گاو به نام «چشم قهوهای» آغاز میکند و در نهایت تلاش میکند تا گلهای از گاوها را از خطرات نجات داده و به مقصد برساند.